هدیه ی خدا...یلداهدیه ی خدا...یلدا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
هدیه ی خدا...یاسینهدیه ی خدا...یاسین، تا این لحظه: 11 سال و 2 ماه سن داره

یلـــ♥ـــدا و یاسیـــ♥ـــن... موهبتهای الهـــ♥ـــی

شیرین زبونیهای دخملیه 18 ماهه

آجی = آیی ثنا= ننا ثمین = نمین مسواک = مـــــــــی دوغ= دوووووووووووووو مم شیر = می می آب = آبی , اَممممممم بریم= بییم آره= آیـــــه اردک= اُدک جوجه= جی جی بچه کوچولو= نی نی تاب بازی= تاب تاب آب بازی= آپ پادی بابا = بابایی -باباجون مامان= مامانی - مامان جون-مامانم پارک = پپپپپااااااک موبایل = موبی حمام = اَمو غذا = عدا نون = نووووووووووووووووو ماشین = دودوووووو آفرین= آپیی اینجا = ایجا بالا = بااااااااااا ماهی = مایی چش...
29 خرداد 1393

شیطنتهای خانوم گل

بمیرم برات بعد از اینهمه خوشی یهو مریض شدی و تادیشب حال نداشتی تب شدیـــــــــــــــــد و وحشتناک که با هیچ چیزی بند نمیومد و چند تا آمپول و کلی دارو تا یه کم بهتر شدی هفته پیش مامان جون ایناو خاله مرضیه اومدن و بازم خوش به حالت شد شب نیمه ی شعبان هم کلی شیرینی خریدیم و دادیم مسجد و حرم آقا سبزقبا و ختم صلوات خاله اشرف و زرین کلاه وامااا......... عششششششششششششق اردک داری آجی هلیا دوتا اردک داره که برات میازه باهاشون بازی میکنی جدیدا از گلخونه بالا میری و کلی خوشحالی میکنی عزیزک شیطونم ...
29 خرداد 1393

یلدا و یه مسافرت یهویی

چند روز بعد از برگشتنمون با دوستای بابایی قرار شد بریم مسافرت اونم کجا الیگودرز سه شنبه عصر بود حرکت کردیم و تو مسیر هر جای باصفایی میدیدیم میموندیم. درود که رسیدیم رفتیم یه کبابی و یه شام دبش زدیم به بدن خیلی چسبید شما خیلی خوشحال بودی و تو پوست خودت نمیگنجیدی چرا؟ آخه 10 تا بچه همراهمون بود تقریبا تو رنج سنی 8 ساله که شما با بچه های با این سن زود اخت میشی اونا هم شما رو خیلی دوست داشتن و مواظبت بودن (پریا و پریزاد  - وینا و داداش کوچولوش محمد حسام - حمید و امیر رضا و امیر علی و امیر رضا - پارمیدا و امیر طاها هم روزهای بعد اضافه شدن ) شب رسیدیم الیگودرز یه شهر کوچیک اما فوق العاده تمیز و خوشگل و خنــــــــک ...رفتیم آپا...
29 خرداد 1393

استقبال از مامان جون مهری و بابا جون مرتضی

گل مامانی بعد از مدتها تونستم بیام و وبلاگت رو به روز کنم البته با خاطرات یه ماه پیش 30 اردیبهشت بود که رفتیم خونه مامان جون اینا کلی کار داشتم و بایست همه رو تنهایی انجام میدادم خاله مرضیه اینا هم فرداشبش اومدن اما خاله محبوبه نتونست بیاد چون شیراز بود . بعد از ظهر هم از دزفول کلی برامون مهمون اومد ما شام اونشب رو درست کردیم و عصر به استقبال حاجیهامون رفتیم خیلی خوشحال بودم آخه این لحظه ای بود که دیدنش برام آرزو بود حاج بابا و مامان جون حاجی دل تو دلشون نبود تا زودتر برسن و شما بچه ها رو ببینن روز خوبی بود و خیلی خاطره انگیز وقتی بهشون رسیدیم نمیدونستن کدومتون رو بغل کنن و کدومتون رو ببوسن . اونشب جمعمو...
29 خرداد 1393

پانزدهمین مروارید

فدات بشم الهی زندگیم نفسم عشششششششقـــــــــــمممممممممممممم مروارید پونزدهم هم خودشو نشون داد (نیش پایین چپ ) مبارکت باشه شیرین عسسسلــــمممممممم فدات بشم روزی هزار بار که اینطور داری تند تند بزرگ میشی عزیز دلممممممممم ایشالا بقیه دندونات رو هم زود دربیاری تا دیگه شاهد درد کشیدنت نباشم گل مامانی   هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه و 6 روز سن دارد ...
29 ارديبهشت 1393

یلدا و روزهایی که گذشت

سلام گل مامانی دختر ناز و شیرینم این روزها کار ما شده شما رو بردن به پارک و بازی و تاب و سرسره چند شب پیش رفتیم پارک بعثت و اونجا یه عکاسی داشت ازت یه عکس خوشگل گرفت و ربع ساعته بهمون داد یه گوشه ای از پارک موسیقی ذاشته بودن خیلی شاد بود همه رو به وجد آورده بود شما هی میگفتی نی نای نای رفتیم نزدیک اونجا .. شانس آقاهه خاموشش کرد یهو شما داد زدی عمووووووووووو نی نای نای ..... عزیز دلــــــــــمممممممم اون آقا تا صداتوشنید برات آهنگ رو گذاشت و شما هم کلی رو ذوق اومدی     اینم از دخملیه شجاع که داره به آهو ها غذا میده (البته دوربین همراهمون نبود کیفیت عکس پایینه) چند روز مونده بود به ...
28 ارديبهشت 1393

مرواریدهای سیزده و چهارده

آ قربونــــــــــــــشششششششششش نفس مامانی دندونهای سیزده و چهارده هم خودشون رو نشون دادن دندونهای نیش بالا راست و چپ مبارکت باشه گل نازم الهی بمیرم برات مامانی چند شبه تب داری و گلاب به روتون اسهال گرفتی خیلی اذیتی بخاطر دندونات امیدوارم زودتر خوب بشی و بقیه رو بدون دردسر دربیاری اینم از عکس مسواک و خمیر دندون محبوبت خیلی دوستشون داری   .: هدیه ای از طرف خدا...یلدا تا این لحظه ، 1 سال و 5 ماه سن دارد ...
23 ارديبهشت 1393